محمد تقي جعفري
مقدمة الكتاب 11
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
در هيچ يك از موارد مثنوى نمىتوان ديد كه جلال الدين كوچكترين بىاعتنايى بدين داشته ، آن را بمردم معمولى منحصر نمايد . البته چنان كه گفتيم او مقدارى تفسيرات و تاويلات شخصى در بارهء گروهى از مفاهيم دينى دارد كه براى ديگران مورد پذيرش نيست ، ولى اين مطلب باعث نمىشود كه در سطح فرهنگ جهانى و ارزيابى مواريث عمومى اسلام ، عظمت كتاب مثنوى را ناديده گرفته يكى از بزرگترين آثار فرهنگ اسلامى را محكوم كنيم . او خود هنگامى كه متوجه نارسايىهاى تفكر بشرى در بارهء مسائل عالى انسانى مىشود با تمام صراحت مىگويد : گه چنين بنمايد و گه ضد اين جز كه حيرانى نباشد كار دين اما گمان نكنيد اين حيرانى مانند ساير حيرانيهاست كه ناشى از شك و ترديد است ، بلكه : نه چنان حيران كه پشتش سوى اوست بل چنين حيرت كه محو و مست دوست ملاحظه مىشود كه با اظهار اين كه در فهم ما از جهان ، تضادهايى وجود دارد ، اين تضادها مرد الهى را از راه باز نمىدارد ، بلكه خود باعث مىشود كه با حيرت و تعظيم بيشترى ببارگاه الهى جلب شود . باز در مورد ديگرى مىگويد : آن كه گويد جمله حقند احمقى است وان كه گويد جمله باطل او شقى است روشن مىشود كه جلال الدين با كمال واقع بينى اعتقاد دارد كه تمام شناسايىهاى جهان در امتياز كسى قرار نگرفته است ، و از مقام علمى و روحانى جلال الدين بسيار بعيد است كه بگويد مگر من ، كه تمام مطالب كه گفتهام عين واقع بوده كوچكترين خطايى در آنها راه ندارد . از آن طرف ما مىدانيم كه جلال الدين در همين جهان هستى تكاپوى علمى بسيار كرده به شناسايى فراوانى نايل شده است ، او اگر چه در مسائل مربوط به الهيات و بيان نزديكى انسانها به مقام شامخ ربوبى ، بيشتر با دل پر هيجان سخن گفته است ، تا انديشهء عقلانى معمولى ، اما آن گاه كه در جهان هستى و حقايق آن صحبت مىدارد ، واقعيت را آن چنان كه هست مىپذيرد ، سپس در توضيح و تفسير واقعيت ، مطالب خود را مطرح مىسازد ، با در نظر گرفتن اين روش كه جلال الدين در پيش گرفته است بيت ذيل را بنگريد : كاشكى هستى زبانى داشتى تا ز هستان پرده ها برداشتى هر چه گويى اى دم هستى از آن پردهء ديگر بر او بستى بدان جلال الدين يكى از همين انسانهاست كه دمى از هستى است ، چگونه مىتواند بگويد : من دم هستى نيستم ؟ با اين كه صراحتاً مىگويد : پرِّ كاهم در مصاف تند باد خود ندانم در كجا خواهم فتاد پيش چوگانهاى حكمِ كن فكان مىدويم اندر مكان و لا مكان